![]()
بازگشت عارفانه و عاشقانه و خالصانه خواهر عزيزمان از سرزمين نور ، از طواف دل ، از گواراي زمزم ،
از سعي احساس ، از صفاي مروه ،از خلوص مدينه ، از آرامش زهرا مبارک و متبرک باد
از طرف یک دوست....![]()
روز 8 اسفند1385 ..نماز خانه دانشگاه ...بعد از نماز ظهر...انتظار ...التهاب...امن یجیب...توسل خواندن
ها...نگاه های بی تاب..
.
.
.
.و سرانجام لحظه موعود ...قرعه کشی هم تمام شد ...به همین زودی
.
.
.
و بالاخرا لیست اسامی راهیان عشق
.
.
.
و در میان اسم ها نامی آشنا به چشم میخورد ...زینت ...که قرعه به نامش میخورد و خدا میخواند تا باشد در
حریم احساس و من که بلیط جا ماندن بر دستم میماند.
.
.
.
.
.
و سر انجام انتظار به سر میرسد.
روز7 مرداد 1386
فرودگاه...پرواز به وقت ایران ساعت 13
.
.
.
کنترل بلیط ها و بعد از لحظاتی تاخیر
.
.
.
صدایی میگوید کمربند ها را ببندید
همه متحیر ...کسی باور نمیکند لحظه دیدار نزدیک است ..نگاه ها همدیگر را گم میکنند و گاهی حتی از شوق
به هم گره میخورند.کسی نیست بگوید آری باور کن از زمین جدا شده ای داری به آسمانها میروی...بیدار شو
مسافر
.
.
و تو چیزی نمی گویی ...خیلی ها گریه میکنند ...خیلی ها ساکتند ...بعضی ها از پنجره به ابرها مینگرندو مدام
منتظرند از بلندای آسمان تلا لو را از جنس نور ...به رنگ خضرا ...به هیجان پرواز ببینند و آنگاه باور کنند
که در آسمان مدینه اند..
.
.
. نقشه هواپیما هم آدم را آرام نمیکند...تا با چشم خودت نبینی باور نمیکنی که به مقصد رسیده ای....
.
.
.و بعد از ساعتها معلق ماندن در آرزو و انتظار هواپیما فرود می آید.
.
.
.
و چه کسی باور میکرد آن شب در مدینه خواهی بود ، با پیامبر (ص) ، با بقیع ، با زهرا(س)
چه کسی هیجان را به باور فرا میخواند که در مدینه پرواز کند .آیا باور میکردی نماز اولین حضورت را به ا
قتدای عشق زمزمه میکنی آن هم در مسجد النبی ....
بالاخره به هر سختی که هست باور میکنی که آنجایی .
.
.
روز 9 مرداد از حبة المدینه خارج میشوید برای زیارت دوره ی بقیع ...
این را که میشنوم دلم میشکند از تنهایی ...غصه ام بیشتر میشود ، وقتی باور نمیکنم که نمیتوانم آنجا باشم.
پس باور میکنم که نیستم ، وقتی اشکهایم سر آزیر منیشوند.
.
.
.
.
یک هفته در مدینه مبهوتی و حیران مانده ای از این همه تجلی نور و بزرگی خدا ...از مهربانی رسول الله ...از
مهمان نوازی حضرت زهرا ...از بیقراری بقیع ....
.
.
.
و بعد از انتظار وصف نا شدنی و آشنا (احتمالا) روز 14 مرداد حرکت به سمت حلقه وصل عالم ...مکه ...کعبه
نزدیک است ...وعده گاه دیدار ...محل قرار مسجد الحرام ...گوشه دلهای تنگ ...قلبهای شکسته ...اشکهای
نریخته ...بغض ها نشکسته ...اینک میریزد آن اشکها ...میشکند آن بغض ها ...بیقرار شو ..لبیک
گو ...میخواهند به اندازه عالم هدیه دهند ...مهمانی باشکوهی است ...نجوا کن با صاحب خانه ...خدا نزدیک
است ...اینبار مثل همیشه نزدیکتر از تو به خودت ...نزدیکتر از رگ گردن ....لبیک ها را بلند تر بگو ...شتاب
کن ...7 بار ...بگرد . و برگرد از بد یهای عالم داری گرد خوبی ها میگردی ...حواست کجاست تو بخشیده
شدی ...اینک پاک و مطهر شده ای ...جرعه ای زمزم بنوش ...سعی کن صفا را ...مروه را دریاب .
.
.
.
اولین لحظه حضور در مسیر رسیدن به کعبه ثانیه ثانیه هیجان را میفهمی ...قلبت از تپش می ایستد و گاهی به
قدری میتپد که احساس میکنی میخواهد از جانت رها شود ...هنوز قدم در مسجد الحرام نگذاشته ای ...اما صدایی
میشنوی ...آرام گوش میکنی ...صدای بال فرشتگان آستان است آیا ؟؟؟چشمانت پر میشود از اشک ...صدای ل
لبیک را میشنوی...آرام گوش میکنی ....زبان و دلت همراهی ات میکنند .لبیک را آنها هم میگویند ...دلت به
لرزه می افتد ...ملاءک را نمیبینی اما احساس میکنی کنارت هستند ...پا به پای تو می آیند....دستانت را گرفته
اند آرام هدایتت میکنند به سمت مسجدالحرام .اختیار پا هایت به دست خودت نیست .میروی اما نمیدانی چه کسی
میبرد تو را ؟؟؟ به خیالت نمی آید که این فرشتگانند که میکشند دستانت را به مآمن آرامش...به تجلی عشق ...به
دل لرزه حضور....
.
.
.
.
رسیدی ...دیدی ...پرده سیاه رنگ زیبا را ...کعبه دل را .... نمی دانی چرا پا هایت سست شده ...چرادلت
می لرزد ... از پشت اشکهای بلوری کعبه را مینگری ...وای خدای من ...چقدر زیباست ...لحظه لحظه عمرت
به این زیبایی نبوده . سر از پا نمی شناسی .نمیدانی لبیک بگویی یا فقط کعبه را نگاه کنی ...هم لبیک را زمزمه
میکنی هم نگاه میکنی ...و بعد خیره میشوی ... و همه چیز جور دیگر میشود ..
طوافت را آنجام میدهی ...7 بار میچرخی و میگردی ...دعای طئاف را میخوانی ...به حجر الاسود میرسی .
نگاهش میکنی .دستانت را متبرک میکنی ...به مقام ابراهیم میرسی و نماز میگذاری..دوست داری 70 بار شاید
به اندازه بی نهایت ترین عدد 7 دار عالم طواف کنی ...سیر نمیشوی از عشق ....وقتی دستت را به پرده کعبه
میکشی نمیدانی باید چه کنی . دوست داری دستت را از حلقه در بر نداری و در بزنی و منتظر باشی نامه
اجابتت را از درون آن به دستت بدهند .
.
.
با خدا حرف میزنی و هر چه میخواهی از خدا میخواهی ....تمامی ندارد غصه ها و درد ها و آرزو های
انسان ...
همه را میگویی اما مگر تمام میشود .نمیدانی از کجا شروع کنی ...نمی دانی برای خودت دعا کنی یا برای
کسانی که ملتمس دعای خیرت بوده اند ...تا آنجا که ذهن یاری میدهد همه را به خاطر می آوری ...خانواده ات
را که با دلتنگی ، بدرقه ات کرده اند و شاید اشکهای خدا حافظی پدر و مادر که برای سلامتی ات آیة الکرسی
و وان یکاد خوانده اند...دوستانت به سختی از تو دل کنده اندو راهی ات کرده اند ...و من که از دیدنت سیر
نمیشدم ...وای من چقدر میخواستم برایم دعا کنی ....برای آخرین بار که به خانه شما آمدم یادت هست ...از غم
دوری ات و تنهایی خودم نمیدانستم گریه کنم یا برای خوشحالی تو خنده کنم ....یادت هست گفتم کارم از گریه
گذشته بدان میخندم ....روز قبلش گریه میکردم و آنروز هم میخندیدم و هم گریه میکردم ...هیچ وقت فراموش
نمیکنم که چگونه همدیگر را سخت در آغوش گرفتیم و این کار را سخت میکرد ...جدایی مشکلتر
میشد ...راستی الان که مینویسم دارد باران می آید ...عجیب است باز هم پنج شنبه است ....این چه حکمتی
است ...یادت میآید که چه را میگویم .؟؟
.
.
.
حالا که فکر میکنم میبینم از خود بی خود شده بودمکه این قدر پر توقع التماس دعا میکردم...با اینکه میدانستم
آنجا که میروی فرصتی برای به یادآوردن دوستانت را حتی اندک ، به دست نمی آوری اما من با پیامهایی که
میفرستادم میدانم تو را به زحمت می انداختم و با آرزو های تمام نشدنی ام به درد سر مهمانت میکردم ..مرا
ببخش آنجا هم که بودی راحتت نگذاشتم ..میدانم مزاحم بودم !!!!
زینت عزیزم حالا که اینها را میخوانی می دانم باز گشته ای و حاجی شده ای ....پس مرا ببخش .همه این التماس
دعا کردن هایم میدانی که چیزی نبود جز یک اضطراب که نگرانش بودم و هستم و تو را تنها کسی میشناختم که
میدانستم دلتنگی هایم را به امانت با خود به آنجا میبری و مرا چشم به راه یک جرعه دعای شیرین و مهنا نمی
گذاری.
اگر از من زحمتی به تو رسیده مرا ببخش .می دانی که من بعضی وقتها کار هایی میکنم که دست خودم نیست .
زینت عزیزم از اینکه نتوانستم باشم تا به دیدارت بیایم مرا ببخش .میدانی که باید میرفتم .
دوست دارم هر چه زودتر ببینمت و صدایت را بشنوم و بگویم زیارتت قبول ....
امیدوارم دعایت قبول شود و تنها یک بار با هم احساس حاجی شدن را تجربه کنیم......
با امید آن روز .....
دست نوشتی از زهرا .س
به تاریخ پنج شنبه 18/5/1386


