بــــــــــــــاران که می بارد تو می آیی
باران که میبارد تو می آیی
باران گل باران نیلوفر باران مهرو ماه و آیینه
باران شعر وشبنم و شبدر باران که میبارد
تو در راهی
از دشت شب تا باغ بیداری ازعطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری است
غم میگریزد غصه میسوزد شب میگدازد سایه میمیرد
تا عطر آهنگ تو میرقصد تا شعر باران تو میگیرد
از لحظه های تشنه ی بیداد تا روزهای با تو بارانی
غم میکشد ما را تو میبینی دل میکشد ما را تو میدانی
به شکوه شکوفه های سیب به گنجینه ی واژگان احساس به رقص جویبار امید به سرخی گلگون گونه های سیب سرخ به لاجوردی احساس سرخ آبی ها ، رگ به رگ شریانهای حیات
به رفاقت گیلاس و خنده به شادی پر طراوت احساس
آری قســـــــــــم به عشق
به تو ای معبود من
بگو به ناز شکوفه های مسرورت چه بگویم
به ربیعت که با دل آمده و به رسولت که با مهر
چه بزمی ست یا رب؟ خلوت شاعرانه ی من و تو ؟
یا تجلی نوری که اکنون به رخصت دیده ها دل داده؟
این منم غریب و غربت زده ی تک به تک ثانیه ها
دل داده ام به دلم که مینازد به ناز تو
آری این منم
بنده ی تو
سمفونی احساسم را که نواختی نیک دانستم که چه بارانی باریدن گرفت نمیدانستم چگونه مرا مینوازی
اما چون قوس قزحت بر دلم کمان زد و رنگ به رنگ و صف به صف نشست
دانستم که بارانت مرا مینواخت...
و من چقدر بی فکر بودم که نداستم تو همان بارانی...
باز هم انگار نفس نفس میزند این زمستان آخر چرا اینقدر زود دیر میشود و زود زود میشود
انگار همین دیروز بود که گلهای حیاط سر به سر هم گذاشتند و دست به کمر ایستادند رو به سوی آفتاب
باز هم انگار عمری گذشت و خسته خسته دل به دل آروز گذاشتیم
و سفره سفره هفت سین چیدیم... راستی یادم باشد آب تنگ را خنک کنم شاید دل این ماهی ها خنک شود
طفلکی ماهی ها از چند روز قبل از عید آمده اند سر سفره نشسته اند و همین طور دارند بیتابی میکنند
سبزه ها هنوز تر و تازه اند و می تپند از شادی تا از کنارشان می گذری آنقدر احساساتی میشوند که برایت دست تکان می دهند...اصولا سبزه ها احساساتی هستند آخر آنها همیشه در بهار متولد میشوند
که اینقدر شاعرند...
سبزند به نیت حضور حاضر و قامت بسته به نیت ظهور غایب
دلشادند و منتظر به قدوم سبز صاحب ربیع
ختم مرسلین ، نور مومنین ، رحمت اللعالمین
حضرت باران حضرت محمد مصطفی (ص)
مبارک باد قدومت ای بهار که عیدانه داده ای به ما
سرت سلامت و جانت سبز
خوش به سعادتت ای بهار که با بهار مدینه جان میگیری
و با تحییت ها و سلام ها و درودها بر صاحب بهار و آل شکوفه ها
بیمه نامه ی عشق و امید میگیری...

فصل بارونی بیشه رنگ دلهای پاکتان ، تحول حالتان به نیکی احسن الحال نوروزتان
تبرک سالتان به زیبایی مولود آسمانها

پیشاپیش نوروزتان مبارک به یاد محمد (ص)
آخرین پنجشنبه سال و فردا آخرین آدینه سال
باز هم نمی آیی مهدی جان؟
ولی میدانم که خیلی زود می آیی شاید همین تحویل سال پیشمان باشی
خدا میداند و نمیدانم کی به استقبال آمدنت باید گلها را با مادر آب دهم
کاش زودتر بیایی...
گلهای نرگس بیتاب روییدن عشقند یا مهدی بیـــــــــــــــا
نوشته شده به قلم زهرا.س
به تاریخ 23/12/1386
ساعت 30/16
میعادگاه عاشقان
همه ی زایران خانه ی خدا هر سال به هنگام انجام فرایض حج، در عرفات گرد هم می آیند و با
معبود خود راز و نیاز می کنند.معزوف است که حضرت ولی عصر-ارواحنا فداه-نیز در آن مکان
حاضر میشود.از این دل سوختگان و عاشقان مولا عرفات را میعادگاه خود با ایشان می دانند.
آقای محمد علی فشندی تهرانی می گوید:
بار اول که به مکه مشرف شدم.از خدا خواستم که بیست سفر به مکه بیایم تا
امام زمان (عج) را هم زیارت کنم.بعد از سفر بیستم نیز خداوند منت
نهاد و سفرهای دیگری به زیارت خانه ی خدا مشرف شدم. شاید در سال 1353 بود
که به عنوان معین کاروان از تهران رفته بودم.شب هشتم از مکه به عرفات آمدم تا
مقدمات کار را فراهم کنم که فردا که حاجی ها همه به عرفات آیند،از جهت چادر و
وضع اسکان نگران نباشند.شرطه ای آمد و گفت:آقا چرا الان امدی؟الان که کسی
نیست.گفتم:برای آماده کردن مقدمات کار آمده ام.شرطه گفت: پس امشب باید بیدار
بمانی.گفتم:چرا؟گفت:چون ممکن است دزدی باید و دستبرد بزند.گفتم باشد.بعد از
رفتن شرطه،تصمیم گرفتم که شب را نخوابم.برای نافله ی شب و خواندن دعا وضو
گرفته،مشغول نافله شدم.بعد از نماز شب،حالی پیدا کردم.در همین حال بودم که
شخصی آمد دم در چادر و بعد از سلام وارد شد و مرا به اسم صدا کرد.من از جا بلند
شدم و پتویی چند لا کردم و زیر پای آقا پهن کردم.اونشست.فرمود:چای درست کن .
گفتم:از اتفاق تمام اسباب چای حاضر است،ولی فراموش کردم چای خشک از مکه
بیاورم ایشان از چادر بیرون رفت و من هم آب داغ را روی چراغ گذاشتم.طولی
نکشید که برگشت و یک بسته چای در حدودهشتاد تا صد گرم به دست من داد.چایی
را دم کرده پیش رویش گذاشتم.ایشان چای را خورد و فرمود:خودت هم بخور.من هم
خوردم.از اتفاق،عطش هم داشتم، چایی،لذت خوبی برای من داشت.بعد فرمود:غذا چه
داری ؟عرض کردم:نان.فرموئ:خوروش چه داری؟گفتم:پنیر.فرمود من پنیر
نمی خواهم. عرض کردم ماست هم از ایران آورده ام.فرمود:بیاور.گفتم:اما مال من
نیست مال مال کاروان هست فرمود:ما سهم خود را می خوریم.ماست را اوردم.ایشان
دو سه لقمه خورد.در این هنگام،چهار جوان که موهای پشت لبشان تازه در آمده بود،
جلوی چادر آمدند.با خود گفتم:نکنداینها دزد باشند.اما وقتی دیدم آنها سلام کردند و آقا
جواب داد.خاطرم جمع شد.چهار جوان آمدند و داخل چادر نشستند.آقا رو به آنها کرد و
فرمود:شما هم چند لقمه بخورید.آنها هم خوردند.سپس آقا به آنها فرمود:شما
بروید.خداحافظی کردند و رفتند.خود آقا ماندو در حالی که به من نگاه میکرد،سه بار
فرمود:(خوشا به حالت حاج محمد علی) گریه راه گلویم را گرفت.گفتم:از چه
جهت؟فرمود:چون امشبکسی در این بیابان برای بیتوته نمی آید.این شبی است که جدم
امام حسین(ع) در این بیابان ماند.بعد فرمود:دلت میخواهد دعا و نماز مخصوص جدم
را بخوانی؟گفتم : آری فرمود:برخیز غسل کن و وضو بگیر.عرض کردم هوا طوری
نیست که من با آب سرد بتوانم غسل کنم.فرمود:من بیرون می روم تو آب را گرم کن
و غسل کن ایشان بیرون رفت،من هم بدون اینکه توجه داشته باشم و بدانم این شخص
کیست،وسایل غسل را فراهم کرده ،غسل کرده و وضو گرفتم،همین که تمام شد آقا
برگشت و فرمود:حاج محمد علی!غسل کردی و وضو ساختی؟گفتم :بلی فرمود:دو
رکعت نماز به جا بیاور و بعد از حمد یازده مرتبه سوره ی قل هوالله بخوان. این نماز
امام حسین (ع) در این مکان است.بعد از نماز،دعایی خواند که 15 یا 20 دقیقه طول
کشیدهنگام خواندن دعا اشک مانند ناودان از چشم مبارکش جاری بود .هرجمله ی دعا
را که می خواند فورا در ذهن من نقش می بست.دیدم دعای خوبیست،مضامین عالی
داردبا اینکه دعا زیاد میخواندم و با کتابهای دعا آشنا بود به چنین دعایی برخورد
نکرده بودم .بدین خاطر،تصمیم گرفتم که فردا برای روحانی کاروان بگویم تا
بنویسد.همین که این فکر به ذهنم خطور کرد،آقا از فکر من خبردارشد ،برگشت و
فرمود:این تصمیم را از دل بیرون کن ،این دعا در هیچ کتابی نوشته نشده و
مخصوص امام هست و از یاد تو می رود.بعد از تمام شدن دعا به ایشان عرض
کردم:آقا توحید من خوب است که می گویم:این درخت و گیاه و زمین و...همه را خدا
آفریده هست؟فرمود:خوب هست و بیشتر از این از تو انتظار نمی رود.عرض
کردم:آیا من دوست اهل بیت هستم ؟فرمود:آری،تا هم هستید و اگر آخر کار
شیطان ها فریب دهند،آل محمد به فریاد می رسند.عرض کردم:آیا امام زمان (عج)
در این بیابان تشریف می آورند؟ فرمود:الان در چادر نشسته.با این که حضرت به
صراحت فرمود،اما من متوجه نشدم و خیال کردم یعنی امام در چادر مخصوص
خود نشسته است.بعد پرسیدم:ایا فردا امام با حاجی ها به عرفات می آید؟فرمود:آری
گفتم :کجاست؟ فرمود:در جبل الرحمه است.عرض کردم:اگر رفقا بروند
میبینند.فرمود میبینند ولی نمیشناسند.گفتم:فردا شب آقا به چادر حجاج می آید و به آنها
نظر دارد؟فرمود:امام به چادر شما هم می آید،چون فردا شب در انجا مصیبت عمویم
حضرت ابوالفضل خوانده می شود.بعد دو اسکناس صد ریالی سعودی به من داد و
فرمود:یک عمره برای پدرم به جا بیاور.گفتم اسم پدر شما چیست؟
فرمود:حسن.عرض کردم:اسم شما چیست؟فرمود:سید مهدی.قبول کردم.آقا بلند شد که
برود،ایشان را تا جلوی چادر بدرقا کردم.حضرت برای معانقه برگشت و با هم معانقه
کردیم.خوب یادم هست که خال طرف راست صورتش را بوسیدم سپس مقداری پول
خرد سعودی به من داد و فرمود:برگرد.همین که برگشتم،دیگر ایشان را ندیدم.این
طرف و ان طرف نگاه کردم،کسی را نیافتم.داخل چادر رفتم و مشغول فکر شدم که
این شخص کی بود.پس از مدتی فکر،با قراین زیاد،بخصوص این که نام مرا برد و از
نیت من خبر داد و نام پدرش و نام خودش را بیان کرد،فهمیدم که ایشان امام زمان
(عج) بوده و سر به گریه گذاشتم.ناگهان متوجه شدم که شرطه آمده و می گوید:مگر
دزد آمده ؟گفتم : نه.گفت :پس چه شده است؟گفتم مشغول مناجات با خدا هستم.به هر
حال،تا صبح به یاد آن حضرت گریستم فردا که کاروان آمد واقعا را برای روحانی
کاروان گفتم.او هم به مردم گفت.متوجه باشید که این کاروان مورد توجه امام
زمان(عج) است.تمام مطالب را به روحانی کاروان گفتم.فقط فراموش کردم که
بگویم:آقا فرمود که فردا شب چون در چادر شما مصیبت عمویم خوانده میشود، می
آیم.شب شد و اهل کاروان جلسه تشکیل دادند و به حضرت عباس متوسل شدند.اینجا
بیان امام زمان (عج) به یادم آمد.هرچه نگاه کردم ،آن حضرت را داخل چادر
ندیدم.ناراحت شده با خود گفتم: خدایا وعده ی امام حق است.بی اختیار از مجلس
بیرون رفتم.جلوی چادر آقا را دیدم .عرض ادب کرده و می خواستم اشاره کنم که
مردم بیایند و آن حضرت را زیارت کنند.اما آقا اشاره کرد که حرف نزن.ایشان به
همان حال ایستاده بود،تا روضه تمام شد و دیگر حضرت را ندیدم.



